زندگي من
داستان
اسم داستان :کلاغ مادر بزرگم در تمام سال های عمرش در اصفهان برای خودش یک موش کور بود .توی نصرآباد که هنوزم مردم اونا رو از اصفهانی های اصیل جدا میدونن{ولی...}نانوایی داشت.از شغلش که بگذریم زن قد بلند و هیکل درشتی بود . و وزنش حدود 95/90 کیلو بود .تخصصش کشتن شپشهای پیراهن های ما بود.با اینکه اون موقع هیچ حمومی توی خونه ها نبود,ولی کمتر به خارش می افتادیم ,چون هر روز صبح باید پیرهن ها مونو در می آوردیم و سر هامونو می تکوندیم تو تنور . مادر بزرگ من البته یک نانوای حرفه ای نبود ولی می گن شهرت و اسم و رسمش به خارج از اصفهان رسیده بود .و همه از قصه هایی که تعریف می کرد حرف می زدند.تا زنده بود همه ی مردمی که می شناختنش و یه جورایی با هاش سر و کله می زدند مثل هوا تو مشتش بودند. وقتی از شهر اومدن برای تلفن کشی ,اولین جایی رو که درست کردند و تلفن بهش دادند ,مادربزرگ من بود چون هر روز مسئول قبرستون زنگ می زد به مادر بزرگ و باهاش حرف می زد .البته من میتونم حرف زدن مادر بزرگم رو با مسئول قبرستون تصور کنم.((خب حاجی اون بچه ولگرده که تازگی ها آوردیش تو قبرستون بغل دستت کار کنه ,چطوریه؟خوبه؟خوب اگه تونستم حتما" می یام ببینمش که بهت بگم بدردت میخوره یا نه؟)) مادر بزرگ یه خونه داشت که وسطش یه حوض گنده داشت و بعد دور تا دورش اتاق بود. شیشه هاش رنگی بود و وقتی نور آفتاب می افتاد توی شیشه ها انگار دنیا توی چشمت رنگ و وارنگ میشد .توی حیاط کلی درختای بلند بود که وقتی سرت رو بالا می بردی تا آسمونو از زیرش نگاه کنی ,چیزی به غیر از شاخ و برگ درختا نمی دیدی ! دیوار های دور حیاط کاهگلی و کوتاه بود و هر کسی به راحتی می تونست داخل حیاط بشه و سرک بکشه .زهرا همیشه پدر و اجداد کسی رو که این ساختمونو ساخته بود نفرین میکرد .البته اون نفرین کردن رو از مادر بزرگ یاد گرفته بود .مادر بزرگ می گفت نفرین خیلی مهمه اگه درست باشه می گیره و اگه نباشه کلاغ می شی !زهرا همان دختری بود که مادر بزرگ اون رو بزرگ کرده بود.مادر بزرگ خیلی دوسش داشت می گفت نماز می خونه .و حالا بیش از 25 سال بود که با مادر بزرگ زندگی میکرد .و طریقه ی اومدنش به خونه ی مادر بزرگ این طوری بود که: بعد از اینکه پدر بزرگ مرده بود یا کشته شده بود یا خودکشی کرده بود یا...یک روز دختر با موهای طلایی اومده بود دم در خونه و در زده بود .و مادر بزرگ هم اون رو برده بود خونه.دختر معلوم نبود از کجا اومده بود و تو چه کشوری بزرگ شده بود که لب به غذاهای مادر بزرگ نمیزد و با دست به مادربزرگ می فهماند که چه باید درست کند تا او بدهد به گربه های توی ده. پدر بزرگم یک مسلمان واقعی بود و علاقه ی زیادی به کلاغها داشت و در زمان رضا خان حکومت اسلام ناب محمدی را پیش بینی کرده بود ,ولی خودش نتونست از نتیجه ی این پیش گویی لذت ببره چون توی مسجد وقتی برای مولودی توی صورت خودش می زد و شادی می کرد ,سکته کردوزمینه اش آمده شد تا توی رختخواب پیش مادر بزرگ آخرین سکته رو هم بزنه و همسایه ها به خاطره اینکه خیلی پدر بزرگم رو دوست داشتن می گفتن کشتنش وگرنه خدا به آدمای دوست داشتنی بیشتر عمر می ده تا بیشتر به مردم کمک کنن.از وسایل پدر بزرگ هر چی مونده بود رو مادر بزرگ داده بود به گدا هایی که می اومدن دم در خونه, می گفت ((شگون نداره)).فقط یه کت از وسایله پدر بزرگ مونده بود که مادر بزرگ همیشه قبل از اینکه بره نانوایی آن کت رو آهسته روی دوش پدر بزرگ می نداخت و...وحالا من مثل پدر بزرگم شدم که حتما"باید کسی بیاد و کمکم کنه تا لباسم رو بپوشم .البته تنها شباهت من با اون خدا بیامرز ,اینه که من به مجلس های مولودی و عزا نمی رم ولی اون به این مجالس میرفته و توی یکی از همین مجالس بوده که بهش الهام می شه,در آینده اسلام ناب محمدی روی کار می یاد .اصلا" خجالت آور بود که حکومت اسلامی بدون پدر بزرگ شروع می شد.اما اگر اون می تونست کمی کمتر توی مجالس به قلبش فشار بیاره ,حتما" چند سال دیگه عمر می کرد و آنچه رو پیش بینی کرده می دید. توی حیاط خونه ی مادربزرگ ,وسط حوض یک فرو رفتگی بوجود آمده بود که عمق بسیار زیادی داشت و این گودی این گونه بوجود آمده بود:صبح کله ی سحر که میشد ,کلاغها غار غار می کردند و روی شاخه های درختها می نشستند و مدام غار غار می کردند .برگ درختها هم عادت کردندکه توی حیاط و کف حوض حیاط بریزند...وکلاغها در این حین و بین عادت داشتند بیایندتوی حیاط ومدام غار غار کنند,زهرا تنفر خاصی نسبت به کلاغها و غار غارشان داشت برای همین هر روز صبح جوجه گنجشک ها را با تیر کمان کوچکش می زد وهمشان را زخمی کرده و روی زمین می نداخت,تا کلاغها به نوبت بیایند و جوجه گنجشک های زخمی را با ولع تمام نوش جان کنند .وبعد نقشه بکشند و گفتگو کنند که عصر هم بیایند توی حیاط و همین طور غار غار کنند تا دوباره زهرا برایشان طعمه بگذارد.تعدادشان زیاد شده بود و هر روز کلاغهای جدیدی به کلاغهای قبلی اضافه میشد .و زهرا طلا جمع می کرد و وسط حیاط می گذاشت تا کلاغها بردارند. حدود 7-8 سال بعد بود که مادربزرگ صحنه ی بلند شدن دسته جمعی کلاغها را مناسب دیده بود که از آن توی قصه هایش استفاده کندو برای همین بود که لقب مادر قصه نیسی نوین رو بهش دادند.البته خودش زیاد موافق این عنوان نبود ,چون می گفت تحولی که اون بوجود آورده خیلی بیشتر از این چیزا بود . حدود 10 -11 سال بعد بود که وقتی زهرا داشت به کلاغها غذا می داد و مثل مراسم شکرگزاری جلوی کلاغها خم و راست می شدو یه سری ورد را زیر زبانش زمزمه میکرد ,مادربزرگ به زهرا گفت ((همه کفتر بزرگ میکنن ولی تو ...)) زهرا هم دو دستش رو در هم گره زد و با تمام نیرو گفت ((کلاغها به من خبر میدن ))و بعد که دهن مادر بزرگ از تعجب بسته شده بود.گفت ((آخه چه طوری؟))وزهرا چشمهاشو بست ,مثل کسی که بخواد تمرکز بگیره , برای مادربزرگ تشریح کرد که: (( یک کلاغ وقتی 3 بار غار غار میکنه یعنی عروسیه و وقتی می گه غار غار غور یعنی عزاست و وقتی بگه غور غار غا ر یعنی...)) ................... آخرین چیزی که قبل از خراب شدن خانه ی مادر بزرگ یادم می آید اینست که یک نفر که احتمالا"کلر می تواند باشد {کلر هم نوه ی مادر بزرگ من است که البته مادر بزرگم یک نوه بیشتر نداشت}توی حیاط خانه ی مادر بزرگ آمد و مجسمه های کلاغی را که مادر بزرگش کمک زهرا درست کرده بود,برداشت و کلاغهایی را که روی زمین نشسته بودند را گرفت و توی قفس کرد . این طور که از ظاهر امر بر میآید هر روز کلاغها را توی هوای آزاد می برد تا بگویند :غار غار غار غارغور.... بین آپارتمانها راه میروم .تنهاروشنایی سوسوی چراغ توی جاده است .صدای واق واق سگ میآید .گاهی هم صدای تایر های ماشین را از کوچه های بغل می شنوم یا صدای ممتد بوق اتومبیل .دستم را توی مانتو و کاپشن میچرخانم حتی یک ریال اضافه تر همپیدا نمی شود.سرم را بالا می برم .آسمان بیستاره است وهلال تازه ی ماه به چشم میخورد .انگشتانم توی جیبم قران کوچک را جستجو میکند ولی نیست .میدانم که قران کوچکم را هم توی کیفم گذاشته بودم .چشمها یم را می بندم .وفقط می گویم <خدایا خودت که میدونی >بعد بدنم میلرزد .نه اگر خودش میدونست حداقل نمی ذاشت یک ماه پیش اون زنیکه کیفم رو.......>زنی از جلویم رد میشود .چشم وابروهایش به نظرم آشنا میآید.خیلی سریع راه میرود .به کیفش نگاه می کنم .<نکنه این همونه که کیفمو زد > پشت سرش راه می روم .پاشنه ی شکسته ی کفشم مدام صدا می دهد .تلق تلق ....زن میپیچد تویکوچه پس کوچه ها ومن میدوم واو تندتر راه می رود .پاشنه ی کفشم کنده میشود .یک طرف بدنم بالا وآنیکی پایین میرود مثل اینکه یکیاز پاهایم کوتاه باشد .کفشم را از پایم در می آوردم .کف اهایم احساس سوزش میکنم .حالا او هم دارد میدود .حتی پشت سرش را هم نگاه نمی کند .حالا دیگر کنارش هستم .صدای نفس هایش را میشنوم .او هم مثل من به نفس نفس افتاده است.به شاناش می زنم بر می گردد .نگاهم می کند.می گویم ببخشید خانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سر تا پایم را ورانداز میکند .خوب که نگاهش میکنم میفهمم که اشتباه گرفته ام .سرم داد میزند .<کاری داشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟> از هولم اسکناس ۲۰۰۰ تومانی را از توی جیبم در میآورم .میگویم <نه نه....فقط اسکناس ۲۰۰۰ تومانی توی کوچه افتاده بود فکر کردم مال شماست >او هم توی کیفش را نگاه میکند و میگوید <از اون جا تا اینجا را فقط بخاطره این اومدید ؟؟؟؟> نگاهی به کیف مشکی اش میاندازم که مثل کیف مشکی من توی شب برق میزند .ومن سرم را تکان می دهم اسکناس ۲۰۰ تومانی را جلویش می گیرم .واو وقتی اسکناس را می خواهد از بین انگشتانم بکشد "در کیفش باز میشود "می دانم قران کوچکم توی کیف بوده است .می دوم واینبار حتی سبد را هم نمی برم . خانه ها جلوی چشمم بالا وپایین میروند.ونور هایشان کمو زیاد میشود .وصدای جیغ زنی از پشت سرم مدام ترسم را بیشتر میکند. شب ساكت است. تاريك تاريك. صاف روي قالي دراز كشيدهام دستهايم به اطرا ف ميخكوب شدهاند. ستون فقرات چسبيده به زمين. منحني ندارد. صاف عين چوب. پاهايم فرورفتهاند زير پتويي كه دورشان پيچ ميخورد حركت نميتوانم بكنم. ساية بچهها افتاده است روي دستم. چسبيدهاند به سينههايم. چشمهايشان بسته است. ولي من از عرق ميسوزم. ديگر نميدانم سرم روي بالشت است يا بالشت روي سرم. سفيدي ملافهاش پخش ميشود روي موهايم. تيك تاك ساعت، صداي پچ پچ بچههايم از توي اتاق ميآيد. صداتوي گلويم ميپيچد. داد ميزنم «يعني من اينجا خوابيدم، آروم تر!» دخترم زيرچشمي نگاهي مياندازد. صداي «وايي» كه ميگويد، بدنم را ميلرزاند. ميگويد «چرا تو اتاقتون نميخوابيد؟» ميروم توي اتاقم. عكس من بالاي تخت است. رويش را گرد گرفته است. لباس سفيدي مثل گوني دورم پيچيده شده است. از تخت بالا ميروم. دستم را روي عكس ميكشم. مردي كنارم پيدا ميشود. كت و شلوارش هم مال خودش نيست. ولي باز كنار تخت خوابيده است و ميگويد كت و شلوار تلفن را بر می دارم.هنوز الو نگفته ام که می گوید :<ببین بهتره به جای حرف زدن فقط ساکت باشیم >هیچ نمی گویم و سکوت داخل گوشی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشود .هیچ صدایی بغیر از دم و بازدم نفس هایش نمی آید.انگار با آهنگ خاصی نفس می کشدبعد انگار که گوشی را روی میز می گذارد .این را از صدای خشک و تیزی که یکدفعه از سوراخها ی گوشی توی گوشم پخش می شود می فهمم .هیچ صدایی نمیآید .و من کم کم خوابم می گیرد .پلکهایم سنگین می شوند و از چشم ها یم آب می آید و خودم انگار می کنم که گریه ام گرفته است .بعد از داخل گوشی یک صدایی می آِید و این بار حتی صدای نفس هایش را هم نمی شنوم .من فقط جلوی دهانه ی گوشی را می گیرم و ضبط را روشن میکنم <دیگه ازت بدم می آد پیشم نیا عروسک..........>بعد صدای ضعیفی از آن طرف گوشی می آید .انگار او هم ضبط اش را روشن کرده است . <این یک قانون است این یک قانون است.............>را گوس می دهد ومدام آهنگ را از اول میزند وبعد صدا قطع می شود .گوشی تلفن را دوباره روی جایی می گذارد .من این را از صدای خشک و تیزی که از تماس با دهانه ی گوشی ایجاد می شود می فهمم .گوشی تلفن توی دستم می ماند .صدای در اتاقش می آید که بهم می خورد و انگار هیچ.حوصله ام سر می رود .گوشی را محکم روی تلفن می گذارم .تلوزیون را روشی می کنم .فیلم مورد علاقه ام شروع شده است . فیلم که تمام می شود .تلفن زنگ می خورد .روی شماره گیر "شماره تلفن اش افتاده است.حتما" دوباره می خواهد بگوید <فیلم برات بیشتر از من ارزش داره> من يك نامادريم و بچه خودم را كه نه، بچه شوهرم را خيلي دوست دارم: آنقدر كه شبها برايش قصه سفيد برفي را ميخوانم و صبح برايش خوابهايش را تعبير ميكنم. با بچه شوهرم مشكلي نداشتم و ميشود گفت تنها مشكل از موقعي شروع شد كه سينههاي من سفت شدند و درد گرفتند تا جايي كه مدام شوهرم برايم روزنامه خواند و گفت در اينها علائم سرطان سينه است. كساني كه نامادريند و اين متن را ميخوانند، ميدانند كه هيچ نامادرياي بدي بچه خودش را كه نه، بچه شوهرش را نميخواهد. و حتي من كه اين داستان را با تمام جزييات مينويسم، هيچ سوء قصدي به بچه شوهرم ندارم. صبح بود و او توي رختخوابش خوابيده بود. رختخوابي كه هيچ وقت روكش نداشت و تمام ان پر از لكه هاي زرد بود. {لكههايي به صورت بيضي شكل كه دورشان چين خورد ه و او هميشه توي نقاشيهايش، آنها را بالاي صفحه ميكشيد.} بالشت زير سرش هم كه مثل هميشه پرهاي داخلش تا نيمه بيرون آمده بودند و بعضي آنها به موهاي سرش چسبيده بودند. بالاي سرش ميروم. پتو را كنار ميزند و دستهايش را حلقه ميكند دور گردنم. بعد هم كه ميآيد روي لپم را ببوسد، بوي دهنش زير بينيام ميزند. و خودم را عقب ميكشم. دهانش صبحها بوي فاضلاب ميگيرد. مي گويد « مامان اگه بدوني ديشب چه خوابي ديدم؟» بعد كمي كش و قوس ميآيد. ميگويم «خير باشه چه خوابي؟» و او سراغ بچه اش را گرفت. بچه شوهرم كه هنوز صورتش را نشسته بود جلو آمد و سلام كرد. شوهرم اخمهايش را در هم كرد و گفت «چرا تا اين موقع خواب بودي؟» و او توي بغل شوهرم رفت و گفت«بابا خواب ديدم!» -«خب اشكالي نداره» -«بابا خواب ديدم مامان مرده!» -«خب باشه، حالا بزار من لباسامو در بيازم!» شوهرم خنديد. تا بنا گوشش قرمز شد . «خواب زن چپه» بعد بچه شوهرم گفت «نه مگه خودت نگفتي آدم خوابي رو كه بعد از 2،3 با ر ببينه، تعبير ميشه؟ هان؟» بعد صداي هيس گفتن شوهرم را شنيدم كه طبق معمول صدايش را آرام كرده و ميگفت «مامان ناراحت مي شه!» از تو ي آشپزخانه خم ميشوم. بچه شوهرم گريه كرد. – خودم ديدم، خودم ديدم!» شوهرم دستش را روي دهن بچهاش گذاشت. سينه سمت چپم درد گرفت و تير كشيد. وضربان قلبم انگار توي سرم مي زد. و صدايش هر لحظه بيشتر ميشد. كنار آشپزخانه نشستم. -«بزار بيام بيرون! قول مي دم ديگه خواب نبينم!» -«شب كه بابات اومد مياي بيرون» نوك انگشتم را روي سينهام فشار ميدهم. چيزي مثل گلوله زير انگشتم مي رود. درد از سينه هايم تا تمام بدنم كشيده ميشود. صداي هق هق بچه شوهرم هر لحظه بلندتر ميشود. دستهايم را روي گوشهايم ميگذارم. تقويم را بر ميدارم. دور روزها، خط ميكشم. نمي دانم بچه شوهرم دقيقاً از كي خواب مردنم را ديده است. دكتر هم كه مدام ميگويد«خانم سالم سالمي!» ولي سينههاي من درد ميكند، هوا تاريك شده است. شوهرم گفته بود كه امشب ديرتر ميآيد. البته براي من فرقي نميكند، چون مثل شبهاي قبل رختخوابم را پهن ميكنم و سط اتاق دراز ميكشم. صداي جيغ بچه شوهرم از توي اتاق ميآيد ولي آن هم مهم نيست چون شوهرم وقتي من توي خواب گريه ميكنم از جايش تكان نميخورد، چه برسد به بچهام كه نه بچه خودش كه بي خودي توي اتاق زجه ميزند. و من دستهايم را بالاي سرم ميگذارم. درد سينه هايم تا توي پاهايم كشيده ميشود آنقدر كه فقط جيغ ميزنم و صداها توي مغزم قاطي ميشوند. صداي جيغ خودم و بچه شوهرم ساعتي كه مدام زنگ ميزند. و وقت آمدن شوهرم را كه نه، پدرم را از سر كار ميدهد. و توي سرم مدام خواب بچه... و حالا كه تا اينجا را گفتم، يادم آمد كه بچة خودم را كه نه بچة شوهرم كه نه، خودم خواب ديدم، پس داستان را از اول مينويسم. اسم داستان كوتاه:فاصله به فاصله دو انگشتم پرت ميشوم بين خطوط در هم كاغذ. صداهاي مبهم گوشم را پر كرده است. احساس تا گلويم بالا ميآيد و نور چراغ زرد مطالعه روي صورتم پهن شده است. كتابهاي داخل قفسه كه همشان را بابا خريده كج شدهاند سمت سر من و گردلاي صفحاتشان لانه كرده است. بابا خنجر سر سويچي اش را گذاشته است زير بالشتم كه مامان اگر دستش رازير بالشتم برد، ببرد. و مامان مدام داستان دو خط را ميخواند. ديگر نيازي به عينكش نيست آنرا از حفظ ميخواند. و بعد از خط آخر چشمهايم را ميبنددو در گوشم آرام نجوا ميكند، دو خط موازي. شب ساعت 9 كه ميشود گوشم هنوز كار ميكند تا بابا بيايد و بعد انگار صدايي تند و تيز پرده گوشم را خراش ميدهد. خنجر و داستان دو خط را هميشه جدا ميگذارم، مثل مامان و بابا. بعد مداد مشكي را برميدارم و همين طور مثلث ميكشم، تا شايد مامان ديگر دفتر نقاشي برايم نگيرد چون ياد همان دو خط موازي ميافتم كه شايد به مامان هديه داده باشد. و او هر دفعه فقط همان دو خط را برايم ميخواند و به اول قصه كه ميرسد، چشمهايش خيس ميشوند. مادر بزرگ به مامان لعنت ميفرستد و داستان دو خطش را پاره ميكند و او هيچ نميگويد و بعد ميآيد داستان را از حفظ مينويسد و آخرش را هم عوض ميكند« دو خط موازي در هيچ جا بهم نميرسند» و من دفتر سفيد را بر ميدارم و داخلش دو خط متقاطع ميكشم همديگررا قطع ميكندو بعد يك گردي و يك ستون و دست و پا در محل قطع ميكشم و فقط همان نقطه را نگاه ميكنم. و دو خط دور ميشوند از هم و دو خط آنقدر از هم فاصله ميگيرند كه ديگر توي دفتر نقاشي كوچك جايشان نميشود به مامان بزرگ ميگويم برايم دفتر فيلي بگيرد و هيچ كدام فايده ندارند تا جايي كه ديگر توي دفترهاي نقاشيام خط نميكشم بلكه آدمكم را با يك مامان بزرگ ميكشم كه مدام از مغازه براي آدمكم دفتر نقاشي ميخرد.
مشكي مال خودش بوده است.» صورتش را كه نگاه ميكنم. خندهاش خوابيده ميشود توي گوشم.چون ميدانم آن موقع به چه كسي نگاه ميكرد، به صورت پدر و مادرش. بعد زل ميزند. به من، دستهايش را روي شانههايم فشار ميدهد. توي زمين فرو ميروم. توي خانه گير ميكنم، توي آشپزخانه، دانههاي برنج بالا و پايين ميروند. جزجز ميكنند. توي آب قد ميكشند، مثل من.تا آفتاب به وسط فرش برسد و صداي بچهها از توي كوچه بيايد، من همه جا غير صورتم را ميشويم و ظهر خسته نباشيد او كبودي ميكند روي تنم. و تمام اينها ميشود عكس روي ديوار اتاق من. بچهها آنها را نديدهاند. و او خوابيده است گوشۀ تخت خودش را جمع كرده تازه حمام رفته است ولي بوي گندش را من حس ميكنم. بچهها سرم داد ميزنند. آنها نميدانند بوي گند ميدهد. دوباره پرت ميشوم روي بالشت وسط هال. بچهها از كنارم رد ميشوند. جاي من روي تخت را تا عنكبوت گرفته است.

| Design By : Night Skin |





