وقتی آقای خردمندی سوار ماشینش شد و خواست به مسافرت برود هیچ وسیله یی همراه خودش نبردتا بارش سبک باشد .به ساعت ماشینش کاری نداشت چون برایش فرق نمی کرد ساعت چند باشد . دوربینش را روشن کرد و به محض سوار شدن از کیلومتر ماشینش فیلم گرفت .جاده خلوت بود. و هوا متعادل به نظر می رسید .آقای خردمندی مدتی با خود فکر کرد تا دلیل مسافرتش راپیدا کنداما به نتیجه نرسید .یک زیر شلواری آبی رنگ به همراه دمپایی و بلوز سفید به تن داشت .وقتی ظبط اش را روشن کرد تا به چیزی فکر کند ،هیچ چیز پیدا نکرد .و ذهنش مثل یک نوار خالی شده بود. شدت نور آفتاب که بیشتر شد
،احساس گرسنگی کرد و تصمیم گرفت به اولین رستوران که رسید نگه دارد .2تا مرد با موهای ژولیده دم در ایستاده بودند .از رستوران تقریبا بوی بدی به مشام می رسید .وقتی آقای خردمندی ماشینش را وسط خیابان پارک کرد حتی یک نفر هم به او نگاه نکرد و وارد رستوران شد.جلوی پیشخوان رفت و دستش را توی جیبش فرو برد و هر آنچه داخلش بود را بیرون آورد و گفت:غذا چی دارین ؟
مرد پشت پیشخوان با انگشت اشاره ای به منوی پشت سرش کرد.در این لحظه چشمهای آقای خردمندی فقط سر انگشت مرد را دنبال کردونگاهی به لیست انداخت.لیست غذا اینطور نوشته شده بود: کباب
جوجه
کباب لاری
مرغ سرخ شده
ته چین و...
آقای خردمندی دوباره سر تا پای مرد را برانداز کرد.
-اینا چرا قیمت ندارن؟
-شما چی می خواین ،تا قیمت همون و بهتون بگم؟
-خوب کباب
-نداریم
-جوجه یا ...اصلا چی دارین ؟همون و بدین
-سالاد ..ما اینجا فقط سالاد داریم
آقای خردمندی نگاهی به مردمی که روی صندلی ها نشسته بودند انداخت.
-پس اینا غذا از کجا آوردن؟
-خودشون آوردن .ما اینجا فقط سالاد فصل میدیم،اگه خواستین اینجا حساب کنید و برید تو اون قسمت تو صف وایسین
-چی؟اونجا رو میگین،اونجا که صفی نیس
-منظورت چیه آقا اینجا بهترین رستوران بین راهیه،می خوای آشوب راه بندازی؟اگه سالاد نمی خوای الکی اینجا واینسا...اینجا یا باید غذا داشته باشی یا سالاد بگیری... حالا چی کار می کنی؟
-شوخیتون گرفته؟پول بدم که به جای غذا سالاد بخورم؟
-من که بهتون توضیح دادم اینجا رو خلوت کن اگ...
-منم بهتون گفتم ...خوب اصلا ولش کن،یه سالاد واسه من بزن
-امر دیگه ای ندارین؟
-چرا! نوشیدنی دارین؟
- نه آقا
-خوب یه آب معدنی هم اضافه کنین... چقدر میشه؟
-3000تومن
آقای خردمندی پول را روی پیشخوان می گذارد.و به سمت محل تحویل غذا می رود.بعد سرش را خم می کند تا از دریچه ی کوچک صورت مرد سرویس دهنده را ببیند...ولی جز دو دست پر مو هیچ نمی بیند.صدایی می گوید:
-بنال ...چی داشتی؟
-مگه شما بجز سالادم چیز دیگه ای میدین؟
-نه
-پس همون سالاد رو به منم بدین
ظرف سالاد را میگیرد.
-ببخشیدا ولی من یه بطری آب معدنی ام می خواستم
- آب معدنی؟ نگا یارو انگشت من و که دنبال کنی یه شیر آب میبینی می تونی آب بخوری
-ولی من پول...
-هی مزاحم نشو میبینی که اینجا شلوغه
او نگاهی به شیر آب کثیف گوشه ی رستوران می اندازدپوزخندی میزندو زیر لبی میگوید(شلوغ!) و به سمت صندلی میرود.
-ببخشید آقا اینجا جای کسیه؟
مرد دست کثیفش را بالا می آورد و به سمت سرش اشاره میکند:
-تو کسی رو میبینی؟
-اولین باره به این رستوران اومدین؟
-میخوره اولین باره باشه جوون؟
-نمیدونم چی میخوره ،فقط...اینجا تازه باز شده..نه؟
-آره..شاید ولی شایدم تو تازه بدنیا اومدی..
میخندد و دندانهای زردش نمایان می شود..
-م من تا حالا اینجا رو ندیده بودم...البته خیلی وقته هم که بیرون نیومدم...یعنی مسافرت منظورمه،شما می دونین این جاده به کجا می خوره؟
-چه فرقی میکنه ،برو مسافرت،همین...خیلی ساد ه اس..می فهمی که...میفهمی؟
آقای خردمندی سرش را تکان می دهد:آره معلومه که میفهمم
؛راستی اینجا همیشه اینقدر شلوغه؟آره؟
-معلومه !انگار جدی جدی نمی دونی کجا اومدی
-خب کجا اومدم؟
-اومدی اینجا!همین جایی که الان میبینی...بازم سوال داری؟
-نه...نه!ولی چرا ،شما از اهالیه اینجایین؟یا مسافر؟
-فرق میکنه؟
-...
-فرقی نمیکنه...!سالادت رو بخور
-میگم اینجا میشه با یکی بغیر شما حرف زد یا همه عین شما جواب میدن؟
-نه !شوخی میکنی مطمئنا !هر کی هر جوری بخواد جواب می ده...پس حالا غذات و بخور
-من میخواستم بگم خوش به حالتون !خوب موندین...من که احساس میکنم جوون نشده پیر شدم!
-پیر؟پیری منظورته؟نه؟چرا غذات و نمیخوری؟
آقای خردمندی نگاهی به بشقاب سالاد روبرویش میاندازد...و شروع به خوردن میکند.بعد وسط جویدن میخندد:
-اینجا قانونش حرف نزدنه؟آخه همه یه جورایی ساکتن!
مرد زیر چشمی نگاهش میکندو او ساکت میشود.
-میشه فقط یه سوال دیگه بپرسم؟این همه دم و دستگاه فقط واسه این سالاد مسخره؟جای بهتر از اینجا نیس؟نه؟
-اگه سراغ داری برو همون جا جوون ...مگه مجبورت کردن؟
او سر تا پای پیرمرد را ورندازمیکند.و دندانهایش را روی هم فشار می دهد
-کسی تا حالا بهتون گفته خیلی عجیبین؟
-نه کسی نگفته !تو اولین نفری جوون
پیرمرد با دستهای پینه بسته اش روی شانه ی آقای خردمندی میزند.
-راستی یادم رفت بپرسم ازت؛کارت چیه؟
-کار؟پرسیدین کار ؟هیچی!فکر کنم تو این مورد تفاهم داریم ،درسته؟
-هم آره هم نه...
-خب کاروتون چیه پدر؟
- به من نگو پدر احساس پیری میکنم...خب راستش من فقط به فکر ...ولش کن...بستگی داره
-این یعنی چی؟میخواین جواب ندین یا واقعا بستگی داره
بعد دست پیرمرد را می گیرد
-چی شد که قطع شد؟
پیرمرد میخندد و دوباره دندانهای زرد و پر کرده اش نمایان میشود.
-خیلی بد؟
-شما باید بگین !
پیرمرد میخندد...اقای خردمندی چنگال را دوباره توی کاهوها میزند
-نه خدا وکیلی نگاه کنین حتی یه سس درس هم نزده که حداقل آدم فکر کنه داره یه چیزی مثه سالاد میخورد
-ولی اینجا خیلی مشتری داره جوون
-اینجا؟شوخی میکنین؟یه حساب سر انگشتی هم بکنی میبینی اکثر کسایی که اینجان خودشون غذادارن
-حاضری شرط ببندی؟
-آره بابا شوخی میکنین ،این اصلا نیازی به شرط بندی ندار ه...م ...من اصلا مچم رو گرو میذارم
-قبوله !
-قبوله؟
-چیه میترسی ببازی جوون؟
-ن...نه من مطمئنم!ولی اونو الکی گفتم
-اگه از خودت مطمئنی چرا زرد کردی؟
-من و زرد کردن؟نفرمایین!خب حالا سر چند نفر؟
-2 نفر خوبه؟
آقای خردمندی مچ دستش را میگیرد
-2 نفر کمه!البته همون 2 نفر هم نمیان ولی بازم ممکنه یکی مثه من اشتباهی بیاد
-4 نفر خوبه؟
-نه ..نه 5
-پیرمرد میخندد
- قبوله جوون!هر چی تو بگی
-خوب میدونین !چون من تا شب نمیتونم بمونم اینکه تا یه ساعت دیگه ...باشه!
بعد بلند بلند میخندد ...پیرمرد هم پوزخندی میزند .
-قبوله جوون
اقای خردمندی نگاهی به ساعت توی رستوران میکند.بعد روی شانه مرد میزند
-نگفتی سر کدوم مچ؟راست یا چپ؟
پیرمرد نگاهی به دست چپش می اندازد
-خب چون من فقط مچ دست چپ رو دارم پس سر همین شرطبندی میکنیم
آقای خردمندی دست به سینه می نشیند و میگوید
-واسه من فرقی نمیکنه چون من میبرم
پیرمرد سرش را پایین میاندازد .آقای خردمندی مچ قطع شده ی پیرمرد را میگیرد
-خب از اینجا برام بگو!چرا آدمای اینجااینقدر عجیبن؟
صدای در ورودی میآید ،هر دو برمیگردند
پیرمرد دست چپش را روی پیشانی اش می گذارد
-من میشناسمشون اونا مال همینجان!غذا نمیگیرن
آقای خردمندی می خندد
-خب واسه چی میان اینجا؟چرا نمیرن خونه غذا بخورن
-بعضی چیزاس که تو نمی فهمی جوون ،میان اینجا که فکر کنن دارن تو رستوران غذا میخورن
-جلل خالق!بعد نگاهی به ساعت می اندازد ...
-5 دیقه فقط5 دیقه گذشته!
پیرمرد نگاهش میکند
-چیه جوون تا حالا تو عمرت فکر کنم اینقدر به ساعت نگاه نکرده بودی؟درسته؟
-نه این واسه اینه که عجله دارم
آفای خردمندی روی صندلی اش می چرخد و پشت سرش را نگاه میکند
-ای وای نگا!اون زن دیوونه اس؟ درسته؟
-نه... چرا ؟
-بچه اش مگه شیر خواره نیس؟پس چرا داره به زور توی دهنش غذا میکنه
-چون بچه اش و خیلی دوس داره!این چیزا رو تو نمی فهمی جوون!
-آخه پدر..
-گفتم به من نگ..
-ببخشید ...آخه این رو هر احمقی می فهمه که اون داره بچه شو خفه میکنه
پیرمردسرش را تکان میدهد
-هنوز خیلی بچه ای!
-فکر کنم وقتی مامانش اینجوره ،حتما باباهه سعی داره بچه اش رو ببره سر کار
-بابا نداره
-اااا....بازم شانس آورده خب باباش چش شده؟
-مامانش رفت لقاح مصنوعی کرد و بچه دار شد!بابای تو کجاس؟بابا داری؟
-خیلی شوخ طبعین...نه؟چه احساسی دارین وقتی سر به سر آدما میذارین؟
-من سربه سرت نمیذارم...جدی گفتم !اصلا بابا داشتن مسخر ه اس ..نه...پیشنهاد میدم یه ذره بهش فکر کنی پسر
آقای خردمندی انگشت اشاره اش را روی پیشانی اش می کشد و عرقها شره میکند روی صورتش.دوباره ساعت را نگاه میکند.پیرمرد میخندد
-چقدر میترسی جوون!اگه بخوای شرط و بیخیال میشیم..برو به مسافرت برس
-نه بابا الان که نیم ساعت گذشته و کسی نیومده این رو میگی!
-من واسه خودت گفتم جوون
بدنش شروع به لرزش میکند.بازوانش را میگیرد
-مرسی ولی انگار اونیکه داره میباز ه شماین !
بعد دست چپش را روی میز میگذارد و نگاهش میکند و با خودش میگوید من نمیبازم و مچش را می میگیرد و بر می گردد ساعت را نگاه می کند. در رستوران تکان نمی خورد وعقربه های ساعت پشت سر هم میدوند.بعد تصمیم می گیرد برای اولین بار نذر کند و میگوید خدایا!...راستی چجور ی نذر میکنن؟ ...پیرمرد نگاهش می کند و میگوید
-چیه داری نذر می کنی؟
میخندد.آقای خردمندی عرقهای سردش را پاک میکند و می گوید
-نه!نکنه خودتون افتادین به نذر کردن؟چون هنوز کسی نیومده درسته؟حالا نذر چی کردین؟
پیرمرد میخندد و سرش را تکان می دهد و می گوید
-خواستم بگم درس نذر کن ،دلت نسوزه !هر چی میتونی نذرت بزرگت باشه به نفعته
آقای خردمندی پوست دستش را می کند
-حاجا آقا ما نیاز به نذر نداریم
پیرمرد می خنددو آقای خردمندی به این فکر میکند که پیرمرد بدون خند ه هایش چقدر می تواند مظلوم باشد ولی پیرمرد همچنان با لبخندش به او زل زده است.بعد دوباره مچ دستش را نگاه می کند و گوشیش را از توی جیبش بیرون می آورد و از مچ دستش فیلم می گیرد و انگشتانش را باز و بسته می کند بعد دوربین را به سمت ساعت می چر خاند و روی حرکت ثانیه شمار زوم می کند و پیر مرد همچنان می خندد ...عقربه ی بزرگ حرکت میکند و فقط یه دقیقه مانده تا یک ساعت شود .آقای خردمندی از جایش بلند می شود و می گوید
-هی پیرمرد نگاه به ساعتم می کنی؟ یا فقط منتظری؟
پیرمرد همچنان می خندد...شرش عرقها ول شده و تمام بدنش یخ کرده است.دستش را جلوی پیرمرد می برد
-پاشو پدر !پاشو خداحافظی کنیم ...پاشو من مچتو نمی خوام
در رستوران باز می شود .پیرمرد سرش را بر می گرداند
-پاشو پیر مرد ...بیخود امیدوار نشو باید 5 نفر باشن
پیرمرد می خندد و دست آقای خردمندی را محکم فشار می دهد
-ایناها 5 نفرن ایناها!ساتور می ارم جوون ...صبر کن
5 نفر با هم به سمت پیشخوان می روند .اقای خردمندی می گوید
-شوخی میکنی ؟نه؟
-پیر مرد می خندد
- نه جوون...این کارمه! َ